ابتذال در معنویت (خودشیفتگی معنوی)
حمزه شریفی دوست
يکي از ارزشهايي که در معنويتهاي جديد تبليغ ميشود «خودشيفتگي» است. خودشيفتگي قبول اين تفکر است که هر کس فقط خودش مهم است و انسان فقط باید شیفته خویش باشد. در خود شیفتگی، به زحمت انداختن خود نه تنها غیر لازم که غیر مطلوب هم به حساب می آید و اساسا باید حضور دیگران در زندگی خود را محدود نمود، مگر آن که این حضور سهمی در خوشی و رفاه انسان داشته باشد. آن چه در معنویت های نوین بروز یافته است، نوعی از شیفتگی خویش است که با تمرکز بر تقدس خود، صبغه معنوی پیدا نموده و دنبال ایجاد نوعی حیات معنوی برای بشر غربی است.
در جنبش های معناگرای غربی، دعوت به معنویت با دعوت به دسته ای از آموزه های اخلاقی همراه شده است که در نگاه اول این آموزه ها چندان با خود شیفتگی قابل جمع نیست. سوالی که مطرح است این است که در نظام خود شیفتگی پرداختن به خلقیاتی که سود و فایده آن عاید دیگران می شود، چگونه توجیه می شود؟
در خودشيفتگي معنوي، لذاتي که بايد تحصيل شود، منحصر به لذات حسي نيست. موسيقي، امور جنسي و غذاي لذيذ فقط بخشي از لذتهايي است که يک انسان بايد از آن کام گيرد و بخش ديگری از خوشيهاي زندگي در «زيست معنوي مدرن» است. زيستِ معنوي براي انسان ماشيني و دلزده، نمکي است که هرچند خودش جداگانه تلخ کامي را بدنبال دارد؛ اما بدون آن، خوراک گوارايي نصيب انسان نخواهد شد و اضافه شدن مقداري از آن به غذا، خوراکي خوش پديد ميآورد و دريچهاي جديد از خوشیها را به روي انسان ميگشايد. آن مقدار از ارزشهاي اخلاقي که در معنويتهاي نو ظهور برآن تاکيد ميشود براي کاميابي بيشتر انسان از زندگي خود است و آنچه که مورد تاکيد است «معنويت نمکين» است و بس.
در «معنويت نمکين»، مهم گستردن سفره خوشهاي انسان است و اضافه شدن طيفي از لذتهاي جديد به ليست تفنن هاي گذشته. دستورات اخلاقي برآمده از چنان نگرشي، هيچ گاه به تعالي معنوي ختم نميشود و کسب ملکات روحي و فضايل اخلاقي در آن اهميتي ندارد و پيوند با عالم معنا در آن به چشم نميخورد و صد افسوس که رضايت خدا و کسب قرب او در آن کمترين سهمي ندارد.
«زيست معنوي مدرن» نميپسندد که معنويت، مطلوب ذاتي و اصيل برای انسان مدرن باشد، بلکه حقيقت آن است که معنويت ابزاري است که رضايتمندي از محيط را تحقق بخشد و اجازه ندهد که اعتراضات عمق يابد، بلکه اين معنويت بايد بحرانهاي اقتصادي را قابل تحمل تفسير کند و مشکلات را قابل گذشت معرفی کند و خلاصه ماموریت خود را در فروکاستن از فشارهاي رواني که نظام سرمايهداري بر بشر غربي تحميل کرده است به انجام رساند.
روشن است که غرب در عرصه معنويت دچار «بن بست مضاعف» (double – bind) است، يعني موقعيتي که دو گزينه انتخابي متناقض دارد و انتخاب هر کدام بمعني دهن کجي به گزينه دوم است و اتفاقاً هر دو گزينه هم نامطلوب و غلط محسوب ميشوند و البته از سرناچاري، فرد بايد يکي را انتخاب نمايد. گزينه اول «بي معنويتي» است و گزينه دوم «خود شيفتگي معنوي» .
از يک سو نظام سرمايهداري ذاتا با «بي معنويتي» سازگارتر است و اقتضاء اوليه آن «معنويت ستيزي » است، نه «معنويت گريزي» . يعني طرد معنويت و ستيز با آن، لازمه اولیه بينش اومانيستي است که زير بناي سرمايهداري است و اين گونه نيست که معنويت از اين نگرش برآيد و يا لازمه آن باشد که در نتیجه الان سعي می شود از اين لازمه بگریزند.
از سوي ديگر تفسيري از معنويت که بتواند با نگرش اومانيستي سازگار باشد، همان خود شيفتگي معنوي است، نه چيز ديگر؛ يعني قبول نوعي از معناگرايي که با انسان محوري در تضاد نباشد.
بنابراين اگر قرار باشد معنويت متعالي ـ که هدف آن پرورش انسان اتصال يافته به خدا است ـ به ميدان آورده شود، در آن صورت با سکولاليزم و اومانيزم قابل جمع نخواهد بود و پذيرش چنين شاني براي عالم معنا و آموزههاي وحياني، به معني تغيير بنيادين انديشه ليبرال ـ دومکراسي غرب است.
ناگفته پيداست تمدن غرب به ناچار از لازمه ذاتي خود (بي معنويتي) به تعالي زدايي از معنويت (خود شيفتگي معنوي) روي آورده است. «خود شيفتگي معنوي» فرايندي است که «گريز پايان» و خستگان از زندگي ماشيني را به گريزگاه خود يعني همان کانون سرمايهداري بر ميگرداند. به عبارت دقيقتر با خود شيفتگي معنوي، گريخته گان از فرهنگ غربي با هيات «پناه يافتهگان» به دامن همين فرهنگ بر ميگردند.
جالب است بدانيم ارزشهاي اخلاقي همچون ايثار، همدردي، کمک به ديگران، دستگيري از فقرا، حتی با هدف بیرون کشیدن انسان از لاک خود خواهی و خروج از فرديت هم مطرح نیستند، چه برسد به این که به عنوان عامل تعالی اخلاقی و پیوند با عالم الهی مورد تاکید قرار گیرند. چنین اموری به عنوان راهکارهايي که نياز انسان به دين و مذهب را جبران ميکند و عطش خداخواهی انسان ها را فرومی نشانند، مورد توصيه قرار ميگيرند. بنا بر این، اين دسته از کارهاي انسان دوستانه، اثر تعالي بخش ندارند و فقط کمک ميکنند که انسان در آن لحظه احساس خوبي داشته باشد؛ چرا که چنين احساس مثبتي، لازمه يک زندگي خوب اين جهاني است. در خودشيفتگي توجه به ديگران نه از آن حيث که مخلوق خدايند و رضاي خداي در کمک به آنهاست، صورت ميگيرد، بلکه ديگران اساساً ارزشي ندارند و آنچه که تعيين کننده همه چيز است، «لحظهاي خوش» است که بايد ايجاد شود و اين لحظه خوش اگر در همدردي با يک بينوا تامين ميشود بايد به آن پرداخت چرا که بخشي از خوشي، خوشي روحي است که اين خوش روحي بايد به کامروايي انسان اضافه شود تا عيش دنيايي او کامل شود.
نگاهي اجمالي به پارهاي از مفاهيم معنوي که در معنويتهاي نوظهور غربي وارد شدهاند، راهگشا خواهد بود؛
1. زيستن در حال
يکي از مفاهيم پررنگ در متون معنويت گراي غربي «نيروي حال» است. اين مفهوم به تنهايي يکي از کتابهاي اکهارت توله ـ که بزرگترين رهبر معنوي جهان نام گرفته است ـ را به توضيح و تفسير خود به پايان رسانده است. در نوشته هاي وين داير، ديباک چوپرا، دبي فورد، کاترين پاندر، لوئيزهي، دونالدوالش، بتي جين ايدي و .. اين مفهوم ـ البته با عناوين متفاوت و تفسیر واحد ـ فراوان ديده ميشود.
مراد از اين واژه، «داشتن احساس خوب در زمان حال و گذشتن از خطاهاي گذشته خود و فراموشي آينده» است. هرچند اين مفهوم به عنوان يک فرايند روان درماني توصيه شده، اما نبايد فراموش کرد اين مفهوم براي فرار از کشمکشهاي روحي و رو آوردن به آيندهاي مملو از لذت و خوشي کاربرد دارد. کسي که در «نيروي حال» زندگي ميکند، اصلا نبايد به درگيري و مشکلات آينده فکر کند. آن بخش از زندگي که موجب تلخ کامي در آينده ميشود ـ هرچند واقعيت دارد ـ نبايد باعث به هم خوردن عيش کنوني و زيستن در حال شود و همواره بايد به نيمه پر ليوان خيره شد و نيمه خالي چون بهرهاي از خوشي ندارد، ارزش ديدن هم ندارد، چه برسد به اين که مبناي عمل قرار ميگيرد.
طبق اين مفهوم تنها بايد به حال اهميت دارد و وجود خود را به تمامه در آن تجربه کرد و نبايد اجازه داد گذشته پر از خطا، خود را بر «حال» تحميل کند. گذشتهها را بايد فراموش کرد و خود را بخشيد و به هيچ وجه نبايد احساس پشيماني از گذشته شکل گيرد و عذاب وجدان نسبت به گذشتة تاريک، فعال گردد. آينده هم يا به کام ماست يا بر وفق مراد نيست. اگر آينده همسو با کامروايي بيشتر ما باشد، در آن صورت، آينده هم چيزي نيست جز «لحظات حال» که البته بعداً فرا ميرسد . اگر هم آينده بر وفق مراد ما نباشد، اولا آينده هرچه باشد نبايد مانع سرخوشي در حال شود و بعلاوه با اين نگرش جديد، اساساً ميتوان لحظات خوشي را از ميان تلخي های آینده بيرون کشيد.
زيستن در حال به معناي استفاده بيشتر از زمان حال براي تکامل روحي نيست، بلکه به معناي «دم غنيمت شمري» و تمتع حداکثري از شرايط فعلي است.
نکته بسيار کليدي در باب زيستن در حال اين است که مروجين اين مفهوم، ماموريت انسان را در همين مدل زيست ـ خوشی اين جهاني و دیگر هیچ ـ تعريف ميکنند و غايتي فراتر از تجربه چنين لذتي را معرفي نميکنند.
بايد اضافه کنيم که چنين راهکاري هرچند باعث نديدن مقصر اصلي معضلات رواني در جوامع غربي شده است و در مواردي موجب خوش بيني به زندگي ماشيني گرديده است؛ اما اين فرمول در عمل ناکارآمدي خود را نشان داده و تنشها و اضطرابهاي بزرگ و چالشهاي اساسي تمدن غربي را نتوانسته پنهان کند. این ناکارآمدي در بيان روان شناسان غربي انعکاس يافته است.
آنتوني موريارتي ميگويد:
«ديگر نميتوانيم اين توهم باطل را قبول کنيم که «فعلاً احساس خوبي داشتن» ميتواند خاصيت درماني داشته باشد. ديگر نميتوانيم اين واقعيت را ناديده بگيريم که تنها به «حال» پرداختن و ناديده گرفتن گذشته و آينده افراد، باعث افزايش اضطراب ميشود» (روان شناسي ساتانسيم، آنتوني مورياتي، مهدي گنجي، ساوالان ص 95)
آدرس:
قم - خیابان فاطمی(دورشهر) - کوچه 6 - پلاک 52 - طبقه اول
تلفکس:
0251-7832389
تلفن:
0251-7738375
ایمیل:
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید